چهارشنبه 29 شهريور 1396
جملات قصار:
امام رضا (علیه السلام) :دانش گنجینه های با ارزشی است و کلیدهای آن پرسش است پس بپرسید خدایتان رحمت کند.                        امام صادق (ع) می فرمایند : سوال کلید گنج دانش است                        امیر المومنین علی (علیه السلام) : هرکس با خردمندان مشورت کند از پرتوی خردها روشنایی می گیرد .                       
  پیگیری سوالات  

 کد رهگیری:



  ورود  
نام کاربری :   
کلمه عبور :   



به خاطر بسپار
[عضویت]
زمان انتشار: 5 بهمن 1395   08:52:24

داستان کوتاه

الهام

یک روز تو حیاط دانشگاه اومد جلو و با نشاط خاصی سلام کرد ، دستشو کرد تو کیفش چیزی در بیاره که با جدیت گفتم : ببین آقا پسر من هیچ دلیلی نمی بینم با شما صحبت کنم. با شنیدن این حرفم خشکش زد و هیچی نگفت. مکثی کرد ، پابه پا شد و عقبگرد کرد و رفت. کمی دلم براش سوخت اما اگه اجازه میدادم حرفی بزنه باید منتظر بقیش هم بودم. 
 
جدال
این دومین بار بود که این پیامک رو برام فرستاده بود: دوستت دارم باور کن . پیمان
از وقتی این پیام رو دیدم تنم داغ شده. دلهره پیدا کردم . یک ولوله ای به جونم افتاده. پیمان هم کلاسیم تو دانشگاهه. امسال وارد دانشگاه شدم. رشته ادبیات می خونم. اون اوایل یک لبخندی می زد رد می شد. منم اهمیت نمی دادم. اما کم کم سعی کرد خودشو به من نزدیک کنه. اما من تصمیمی برای ازدواج یا هیچ نوع رابطه ای با یک پسر نداشتم تا بخوام بهش راه بدم. یک روز تو حیاط دانشگاه اومد جلو و با نشاط خاصی سلام کرد ، دستشو کرد تو کیفش چیزی در بیاره که با جدیت گفتم : ببین آقا پسر من هیچ دلیلی نمی بینم با شما صحبت کنم. با شنیدن این حرفم خشکش زد و هیچی نگفت. مکثی کرد ، پابه پا شد و عقبگرد کرد و رفت. کمی دلم براش سوخت اما اگه اجازه میدادم حرفی بزنه باید منتظر بقیش هم بودم. 
وقتی میخواستم بیام دانشگاه، شبی تو خونه داشتم نماز میخوندم پدرم اومد، کنار سجاده ام نشست. صبر کرد نمازم تموم شد. بعد با صدای آرامی گفت: قبول باشه دخترم. منم به طرفش برگشتم و گفتم: ممنونم پدرجان. گفتم: کاری داشتین پدر؟ سرشو بالا آورد و بهم نگاه کرد. بعد گفت: الهام جان ! دخترم! فردا داری میری دانشگاه . میدونم دختر درسخون و پاکی هستی، دختر خودمی میشناسمت، اما یک توصیه بهت دارم و اون اینه که تا وقتی تصمیم به ازدواج نداری تا میتونی از ارتباط با پسرها خودداری کن. اونا با یک سلام شروع می کنن و تا ته جهنم میبرنت. مراقب باش سرمایه ایمان و پاکی و خانواده رو از دست ندی. می بخشی اینقدر صریح حرف زدم بابا . برات دعا می کنم تو هم مراقب باش دختر گلم بعد دستی کشید به سرم و بلند شد و رفت. منم کمی فکر کردم و سرمو گذاشتم به مهر و تو سجده با خدای خودم عهد کردم که توصیه پدرمو فراموش نکنم.
الان دو ماهه که از اون برخورد با پیمان می گذره. چند روزی کاملا بی اعتنا شده بود اما بازم کم کم رفتارشو عوض کرد. بازم سعی می کرد یکجوری توجه منو به خودش جلب کنه. چند روز پیش تو کلاس تنها نشسته بودم. سرم رو کتابم بود. حس کردم یکنفر داره بهم نزدیک میشه. سرمو بلند نکردم. در چند قدمی من ایستاد. مکثی کرد و برگشت . داشت از در کلاس بیرون می رفت که سرمو بلند کردم ببینم کی بود؟ دیدم پیمانه. 
دیروز اولین پیامشو روی صفحه موبایلم دیدم. از تعجب خشکم زد. هم از چیزی که نوشته بود هم از اینکه چطور شماره موبایل منو گیر آورده. دیروز تا حالا اعصابم خرد شده. امروز که جمعه است به اندازه کافی دلگیره چه رسد به اینکه یک گرفتاری هم برات پیش بیاد. گفتم پاشم نماز امام زمان بخونم شاید راه حلی به ذهنم رسید. وقتی به صد صلوات در سجده رسیدم دلم شکست و گریه کردم و از آقا خواستم راهی پیش پام بذاره. وقتی از سجده بلند شدم یک مطلب به ذهنم رسید و اون این بود که چون اولا تصمیمی برای ازدواج ندارم و ثانیا پیمان رو نمی شناختم در مقابلش مقاومت کنم. به پیامکش جواب ندادم و گذاشتم خودش از رفتارم درک کنه علاقه ای به ارتباط با او ندارم. 
اما در درونم چیزی منو به او مایل می کرد نمیدونم چی بود. این نوع حس رو تا به حال تجربه نکرده بودم. دوران دبیرستان جز با دخترهایی همچون خودم سروکار نداشتم. تو عالم دختری خودمون بودیم و کاری به این کارا نداشتیم. پدر و مادرم همیشه منو میبردن مدرسه و میاوردن. با هیچ پسری تو کوچه و خیابون هم کلام نشده بودم. تو فامیل هم جز روابط عادی خویشاوندی چیزی نبود . کمی فکر کردم. دیدم این میل یک میل درونی ناخواسته است که ممکنه هر دختری به یک غیر همجنس داشته باشه اما نباید اونو رها کنم، باید کنترلش کنم. عقلم کمکم می کرد مساله رو خوب بفهمم و بهتر براش تصمیم بگیرم. و عجیب اینکه در کنار این میل و این حس یک میل و حس دیگه ایجاد شده بود؛ یک میل به عبادت، یک میل به ارتباط بیشتر با خدا، یک شوق به رهایی در در عالم معنا. رفتم سمت قفسه کتابام. قرآن رو که بالای قفسه بود برداشتم و بوسیدم. بعد بازکردم. سوره شمس اومد:
 "والشمس وضحاها والقمر اذا تلاها واللیل اذا یغشاها....فالهمها فجورها و تقواها" 
 پس آنگاه گناه و پرهیزکاری را به او الهام کرد. چه جالب! الهام ! اسم منم الهامه. خدا خوب و بد رو به ما الهام میکنه؛ این که چه چیزی خوبه یا چه چیزی بده. شایدم معناش اینه که الهام خوبی و بدی کار خداست تا مارو امتحان کنه که چه چیزی رو انتخاب می کنیم ؟ خوب رو یا بد رو؟ نمیدونم. خوبه یک نگاهی به تفسیرش بکنم. اصلا چرا من اومدم سمت قرآن؟ چرا وقتی قرآن رو بازکردم این سوره و این آیه اومد؟ نمیدونم. خدا میدونه. حتما خیری توش هست.  
 
کورسو
کلاسای ما معمولا ساعت نه صبح شروع می شد. صبح شنبه یک ساعت زودتر رفتم دانشگاه که بتونم سری به کتابخونه بزنم. کتابخونه بزرگی بود حتما چندتا تفسیر قرآن هم داره. پدرم اهل مطالعه بود. هرچند کارمند اداره ارشاد بود اما هیچوقت اوقات فراغتش رو به بطالت نمی گذروند. همیشه یک کتاب دستش بود میخوند. پدرم درباره قرآن و مطالبش و تفسیرهاش چندبار باهام حرف زده بود. یکوقت تفسیری دستش بود بنام تفسیر نمونه می گفت این تفسیر خوبی برا جووناست هروقت میخوای تفسیر بخونی اول اینو بخون. حالام داشتم میرفتم ببینم تفسیر نمونه تو کتابخونه دانشگاه هست یا نه؟  خوشبختانه تفسیر رو داشتن. کتابدار گفت جلد چندمشو میخوای؟ گفتم: نمیدونم. گفت: همشو که نمیتونی ببری بیش از بیست جلده . گفتم من سوره شمس میخوام. گفت: سوره به سوره نیست ولی نگاه میکنم ببینم سوره شمس تو کدوم جلده؟ خدا خیرش بده خانم با حوصله و مهربونی بود. چند دقیقه بعد اومد. گفت ببین دخترم سوره شمس تو جلد آخر یعنی جلد بیست و هفته. ازش خیلی تشکر کردم و کتابو تحویل گرفتم و رفتم سمت کلاس. وقتی داشتم به سمت کلاس می رفتم دانشجوها رو می دیدم که هرکدوم به سمتی میرن. حس کردم دنبال چیزی می گردم. دقت کردم دیدم در درونم انتظار دارم پیمان رو ببینم. یک لحظه ایستادمو به خودم نهیبی زدم. به خودم گفتم: الهام چته دنبال چی میگردی؟ جهنم؟ مگه یادت نیست قرآن میگه جهنم بدترین جاست؟ مگه هر روز تو قنوتت نمیخونی "وقنا عذاب النار" . اونوقت خودت دنبالش می گردی؟ از درونم یک صدای شیطنت آمیزی گفت: پیمان یک بچه مسلمونه نه جهنم! از این حرف به شک افتادم. اما یکی بهم گفت بگو: درسته پیمان بچه مسلمونه اما یک بچه مسلمون ناپرهیزکار هم میتونه راهی به سمت جهنم باشه. داشتم اینطوری با خودم کلنجار می رفتم که احساس کردم افرادی که از کنارم میگذرن دارن با تعجب بهم نگاه میکنن. کمی خجالت کشیدم . به راهم ادامه دادم ، بین راه می گفتم خدایا خدایا منو کمک کن! الان من در درونم یک به یکم. اگه اونطرفی کمی قویتر از من باشه کارم تمومه. داشتم این دعا رو می کردم که به در کلاس رسیدم صدای خانمی از داخل کلاس به گوش می رسید. به ساعتم نگاه کردم. وای پنج دقیقه دیر شده بود. وارد کلاس شدم. خانمی میانسال رو دیدم که رو به تخته داشت چیزی می نوشت. من که وارد شدم دستش متوقف شد. نگاهی بهم کرد. لبخندی زد و اشاره کرد بشینم. کمی شرم کردم که چرا دیر رسیدم ولی از رفتار استاد خوشم اومد که بهم گیر نداد. باید سعی کنم دیگه هیچوقت دیر سر کلاس نیام. اما ایشون کی بود؟ ما تا به حال این استادو نداشتیم. رفتم و روی صندلیم نشستم. همین که نشستم . استاد برگشت و رو به ما گفت: این آیه قرآن کریم میگه : هرکس در راه ما سعی و تلاش کنه ما اونو به راه های خودمون هدایت می کنیم "والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا"  ، از تعجب خشکم زد. موهام به تنم سیخ شد. هنوز دو دقیقه از دعایی که کردم نگذشته بود. خدا از زبون این استاد خانم به من داشت می گفت: اگر در راه من تلاش کنی به راه های خودم هدایتت می کنم. یک حس معنوی عجیبی بهم دست داد. احساس کردم خدا خیلی  نزدیکه و بلافاصله دعا رو اجابت میکنه و از هر زبونی که بخواد جوابتو میده. واقعا حس عجیبی بود. چند دقیقه ای گذشت تا از اون حس خوب خارج شدم. دوست نداشتم تموم بشه مثل حال و هوای بعضی نمازهام بود.حیف شد که رفت. به خودم گفتم نکنه اونی که خواستم کمکم بشه همین استاد خانمه؟ به صورتش نگاه می کردم و می گفتم یعنی اینه؟ اینه کسی که منو در این گرفتاری کمک میکنه؟ گاهی وقتا تو نگاه کردنهاش روی من زوم می کرد و متوقف می شد و در حالی که حرفاشو ادامه می داد همچنان به من نگاه می کرد. دو سه بار که این کار تکرار شد کمی خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم. تا آخر کلاس دیگه سرمو بلند نکردم و بیشتر تو فکر بودم تا مشغول حرفهای استاد. کلاس تموم شد. بچه ها همه رفتن. همونطور که سرم پایین بود با خودم گفتم حتما استاد هم رفته دیگه. سرمو بلند کردم که در گوشه کلاس متوجه کسی شدم. استاد بود که پشت میزش نشسته بود و به من نگاه می کرد. باز سرمو پایین انداختم. از جاش بلند شد و آهسته اومد طرف من. کنارم وایساد و گفت سلام دخترم! بلافاصله از جام بلند شدم و گفتم: سلام استاد! لبخندی زد و گفت: چته هول شدی دختر؟ کمی گیج شدم گفتم: هیچی نیست استاد. دستشو گذاشت روی دوشم و منو روی صندلی نشوند و خم شد. تو صورتم نگاه کرد. بازم از خجالت سرمو پایین انداختم. با لبخند گفت: چیه اینقدر شرم می کنی؟ گفتم: چیزی نیست استاد. گفت نگاه من اذیتت میکنه؟ گفتم: نه استاد. گفت: تعجب نکن چیزی که باعث شده اینطور بهت نگاه کنم شباهت زیاد تو به دختر خودمه. تعجب کردم از اینهمه شباهت و چون خیلی وقته ندیدمش دوست داشتم هی نگات کنم. ناراحت که نشدی؟ گفتم : نه استاد خیلی هم خوشحالم که یک چیز خوبی رو به یاد شما میارم. گفت: ممنونم دخترم البته شرم رویی تو هم منو جذب کرده . دختر شرم رو و با حیا این روزا گوهر کمیابیه. از این حرفش سرخ شدم و به سختی گفتم: ممنونم استاد. دستشو از روی دوشم برداشت و راست ایستاد و گفت: خوب من برم برای کلاس بعدیم آماده بشم خداحافظ دخترم. من از جام بلند شدم و گفتم: خداحافظ استاد. یکدفعه مثل این که چیزی یادم اومده باشه صدا زدم: استاد!  . ایشون که داشتن به سمت درب کلاس میرفتن برگشتن و گفتن: جانم! گفتم: شما از این به بعد استاد معارف ما هستید؟ لبخندی زدو گفت: اگه خدا بخواد بله. گفتم : من خیلی از خدا ممنونم. با تعجب نگاهی کردو گفت: چرا؟ یک لحظه گیج شدم که چرا این حرفو زدم. گفتم: خدا با حرف شما جواب منو داد. به سمت من برگشت و گفت: کدوم جواب؟ چی میگی دخترخوب؟ گفتم : استاد باید کامل براتون تعریف کنم. گفت: باشه ساعت دو و نیم بیا دفتر من باهم صحبت می کنیم.
 
صبح آشنایی
ساعت دو نیم رفتم به دفتر استاد سمیعی. همون استاد جدید معارفمون. ظاهرا استاد قبلی بخاطر مشکلی نتونسته بود بیاد ایشونو بجاش آورده بودن. وقتی در اتاقشو زدم کسی جواب نداد. چند لحظه صبر کردم . دستمو بلند کردم که دوباره در بزنم دیدم دستگیره در آهسته پایین رفت. کمی خودمو عقب کشیدم. وقتی لای در باز شد استاد با حجاب کاملش ظاهر شد. سرش کمی پایین بود بعد که دید یک خانمم سرشو بلند کرد. همین که منو دید و شناخت گفت: سلام دخترم! تویی؟ بیا بیا تو. وارد اتاقش شدم. یک اتاق کوچک و ساده بود. یک میز مطالعه و یک قفسه کتاب و چندتا صندلی که روبروی میز و کنار دیوار گذاشته بود. داخل اتاق عطر آشنایی به مشام می رسید. عطری شبیه عطر حرم. از اونایی که در امامزاده ها و حرم اماما هست. دست منو گرفت و برد سمت ردیف صندلی ها . منو نشوند بعدم خودش کنارم نشست. نگاهی به من کرد و گفت: تو خوبی؟ گفتم: بله استاد، ممنونم. گفت: خوب، خوب. بگو ببینم اسمت چیه ؟ اهل کجایی؟ و...
یک آمار کامل از خودم و خانوادم در اختیارش گذاشتم. احساس می کردم او امین و قابل اعتماده و لازم نیست چیزی رو ازش مخفی کنم هرچند چیزی که نیاز به مخفی کردن هم داشته باشه نداشتم. ایشون هم خودشو معرفی کرد. که اهل همین شهره. شوهرش شهید شده . دخترش ازدواج کرده و در یکی از شهرستانهای جنوبی زندگی میکنه. یک پسرش مهندسه  و یکی دیگم دانشگاهه و داره درس میخونه. گفتم چه جالب؟ پسرتون دانشجوست؟ کجا درس میخونه؟ لبخندی زدو گفت: همین جا . گفتم: چه جالب! مادر استاد و پسر دانشجو. گفت: خوب حالا برام تعریف کن؛ داستان جواب خدا چی بود؟ منم بدون اینکه از پیمان اسمی ببرم داستان رو براش تعریف کردم تا اونجایی که قبل از ورود به کلاس از خدا خواستم یک کمک برام بفرسته که بتونم بر شیطون درونم غلبه کنم. حرفام که تموم شد، احساس کردم متاثر شد. گفتم: استاد ناراحت شدین؟ گفت: نه دخترم اصلا. دارم با خودم فکر می کنم که ما چه خدای مهربون و سریع الاجابه ای داریم. واقعا اگه کسی با دل پاک و نیت خالص چیزی ازش بخواد جواب رد نمیده. منم با تکان سر حرفشو تایید کردم. بعد آهی کشید و بلند شد و رفت به سمت میز خودش. کشو اونو باز کرد و چیزی برداشت و اومد باز کنارم نشست. تو دستش یک پیاله بود که داخلش چندتا شکلات قرار داشت. تعارف کرد: بخور دخترم این شیرینی آشنایی ما باهمه. منم یکی از اون شکلاتا رو برداشتم و باز کردم و گذاشتم تو دهنم. گفت: به به چه دختر حرف گوش کنی! خوش به حال مادر و پدرت که دختری مثل تو دارن. چند لحظه ای سکوت حاکم شد. بعد رو کرد به من مطالعه کن فردا همین ساعت بیا با هم دربارش گفتگو می کنیم. 
از دفتر استاد که خارج شدم خدا رو شکر کردم که یک استاد خانم مومن مهربان نصیبم کرد که بتونم مشکلمو بهش بگم . خدایا شکرت! 
 
طلوع دانایی
فردای اون روز خیلی شاد و با نشاط بودم. چون اونی که میخواستم، پیداش کرده بودم. جالب این بود که از دیروز دیگه وسوسه ای در درونم نشنیدم. مثل اینکه طرف مقابل قافیه رو باخته بود. جلسه آخر، همین که خواستم از کلاس خارج بشم یک نفر از پشت سرم صدام زد: خانم شیرازی! همین که برگشتم دیدم پیمان با سرعت داره بهم نزدیک میشه. وقتی بهم رسید دستشو دراز کرد و خواست چیزی بهم بده. در کمتر از ثانیه ای تصمیم گرفتم برخورد سختی باهاش بکنم اما همین که به دستش نگاه کردم، دیدم دفتر یادداشت خودمه. چند روز پیش اونو گم کرده بودم و هرچی دنبالش گشتم پیداش نکردم. پیش خودم فکر کردم حتما اون دفترمو برداشته، خواستم بهش اعتراض کنم که به سرعت گفت: اینو تو حیاط پیدا کردم، اون روز خواستم بهتون پس بدم که برخورد بدی باهام کردین. حالا دیگه همه از کلاس خارج شده بودن. فرصت خوبی بود که جواب پیامکاشو بدم. گفتم : خوب اینو تو حیاط پیدا کردی ؛ اون پیامکا چی بود؟ بلافاصله چهره اش سرخ شد. باز تکرار کردم: بگید ببینم اون پیامکا چی بود؟ لبخند مستاصلانه ای زد و گفت: پیامک؟ کدوم پیامک؟ چی میگید خانم شیرازی؟ پوزخندی بهش زدم و گفتم: آقا پیمان چرا انکار می کنید؟ مگه شما اون پیامکا رو نفرستاده بودی؟ گفت: خانم شیرازی من نمیدونم شما از چی دارید صحبت می کنید لطفا برام توضیح بدین. یک لحظه شکی به درونم دوید. نکنه اون پیامکا مال او نبوده باشه. شاید! آخه فقط نوشته بود پیمان اما شمارشو که من نداشتم که بدونم اون فرستاده. خودمو جمع و جور کردم و برگشتم و به سرعت از کلاس خارج شدم. پیمان چند قدم پشت سرم اومد و گفت: خانم شیرازی! ولی من نایستادم . گوشه ای از حیاط دانشگاه روی نیمکتی سیمانی نشسته بودم و داشتم با خودم فکر می کردم. نکنه اشتباه کردم. وای اگه اشتباه کرده باشم ! الهام این چه کاری بود؟ چرا قبل از تحقیق بهش شک و متهمش کردی؟ حالا باید مساله رو روشن کنی.
چند دقیقه قبل از ساعت دو نیم به سمت دفتر استاد سمیعی حرکت کردم. وقتی به کریدوری که اتاق ایشون درش قرار داشت قدم گذاشتم از دور دیدم پیمان از اتاق استاد خارج شد و در را بست و رفت. خیلی شگفت زده شدم. پیمان پیش استاد چیکار میکنه؟ شاید سوال درسی چیزی داشته؟ یا اینکه میخواسته درباره من باهاش صحبت کنه؟ با این فکرا مشغول بودم که به در اتاق استاد رسیدم. در زدم . مانند دفعه قبل، استاد در را باز کرد و بعد از اینکه متوجه شد یک خانم هستم سرشو بالا آورد و به من سلام کرد و خوش آمد گفت. وارد اتاق که شدم منو به سمت صندلی برد و نشاند، بعد رفت پشت میز و نشست. لبخندی زد و گفت: خوب دخترم شما خوبید؟ گفتم : ممنون. گفت: کتاب تفسیرو با خودتون آوردید؟ گفتم : بله استاد . کتاب رو از کیفم بیرون آوردم . گفت: خیلی خوب ! الهام جان من دیشب مطالعه ای کردم حالا اگه دوست داری شما بخون یا من توضیح بدم. گفتم: شما توضیح بدین چون من دیشب تفسیر اون آیه رو خوندم. گفت: باشه من توضیح میدم. خب الهام جان آیه در سوره شمس هست. این سوره با چند قسم مهم شروع میشه. والشمس و ضحاها قسم به خورشید و روشنایی آن، قسم به ماه وقتی خورشید را دنبال می کند، قسم به شب قسم به روز تا اینکه می رسد به این آیه که : قسم به جان آدمی و آنچه که آنرا معتدل ساخت پس آنگاه خوب و بد را به او الهام نمود. 
استاد داشت به من نگاه می کرد و آهسته آهسته مطالب را می گفت. منم چشم از او بر نمی داشتم چون نگاه مهربان و صدای دلنشینی داشت. او ادامه داد؛ اینجا مفسرین توضیح دادن که الهام به معنای بلعیدن و نوشیدنه و به این خاطر به الهام الهی الهام میگن که انگار جان آدمی پیام الهی رو بطور کامل می بلعه و مینوشه. بعد توضیحی اضافه کرده که تفاوت وحی و الهام اینه که در الهام، فرد نمیدونه الهام از کجاست اما در وحی فرد به گوینده آگاهه. این مطلب خیلی مهمیه. هرچند اینجا بیش از این توضیح نداده اما از همین بیان روشنه که الهام و وحی هردو از یک جنس هستن. تفاوت در گیرنده است. یک گیرنده قوی هست و فرستنده رو میشناسه که بهش میگن وحی و یک گیرنده ضعیفه که فرستنده رو نمیشناسه که بهش میگن الهام. البته ما در منابع دینی خودمون داریم که به اولیاء الهی و امامان هم الهام میشه. مطمئنا در اون موارد الهام و وحی دیگه این تفاوت رو ندارن. من اینطور برداشت می کنم که الهام و وحی هردو منشا الهی دارن که دارای مرزهای مشترکی هم هستند. وحی رو باید الهام قوی روشن دونست. یک برداشت دیگه هم میشه کرد و اون اینه که الهام الهی عامه و شامل همه انسانها میشه. مثل پیام رادیویی که در همه جا منتشر میشه و همه گیرنده ها میتونن اونو بگیرن اما ممکنه بعضی گیرنده ها خاموش باشن و بعضی ها خراب باشن بعضی ها ضعیف باشن و بعضی سالم و قوی باشن و به وضوح اونو بگیرن. 
وقتی سخنان استاد به اینجا رسید گفتم: اجازه هست استاد سوالی بپرسم؟ لبخندی زد و گفت : بپرس عزیزم. گفتم: میشه گفت پیام های الهی دائمی و همیشگی و همگانی است که هرکس به حسب توانایی و قدرت و سلامت روحیش میتونه اونو دریافت کنه؟
استاد کمی فکر کرد و گفت: ظاهرا بشه اینو قبول کرد چون در آیه هم الهام رو به فرد یا گروه خاصی منحصر نکرده. البته اگر منظورت از دائمی بودن پیامها وجود دائمی همه اونا در عالم تکوینه کمی جای تفکر و تامل داره. بعد گفت: خب باید بیشتر به این مطلب فکر کرد. در ادامه تفسیر آیه دو نظریه رو مطرح کرده و یکیشو قبول و دیگری رو رد کرده. این دو نظریه اینه که منظور از الهام فجور و تقوی آیا به معنای برخورداری انسان از عوامل خوبیها و بدیهاست لذا وجود انسان محل تضاد و برخورد این عوامل متضاده یا منظور، تعلیم خوبیها و بدیها به انسانه؟ در این تفسیر معنای دوم رو قبول کرده. 
گفتم : استاد اجازه است؟ گفت: بگو دخترم. گفتم ولی همونطور که من تجربه کردم اون دعوت متضاد هردو از درون من بود. آیا بهتر نیست این الهام رو ناشی از عوامل متضاد درونی انسانها بدونیم؟ استاد کمی فکر کرد و گفت: اونوقت معنای الهام چی میشه؟ خواستم یک شوخی کرده باشم ؛ گفتم یعنی من! استاد تعجب کرد گفت: تو؟ گفتم بله من الهامم. خنده ای کرد و گفت: آفرین لطیفه خوبی بود. ولی از این حرفت میشه این برداشت رو هم کرد که الهام به معنای تعلیم از راه همان عوامل متضاد صورت بگیره. خوب این حرف خیلی خوبیه و بین دو نظریه رو جمع میکنه. با خنده گفت:  باید اینو بنویسم و بفرستم برای آیت الله مکارم! شاهدی که برای این مطلب میشه آورد آیه قبله که از ساختار وجودی انسان سخن میگه. مثل اینکه میخواد اشاره کنه که منشا یا طریق الهام الهی همان ساختار وجودی خود انسانه. القاء ات مادی از راه بعد مادی و القاء ات معنوی از راه بعد معنوی صورت میگیره. بخصوص که انسان هردو بعد رو هم داره. آره این حرف حرف خوب و قوی هست. باید روش کار کرد. نظرت چیه دخترم؟ گفتم: اجمالا متوجه شدم چی فرمودین و موافقم. 
استاد از جاش بلند شد و اومد کنار من نشست و گفت: از اینکه با تو هم سخن شدم خیلی خوشحالم تو دختر با استعدادی هستی، امیدوارم تورو در مدارج علمی بالا ببینم و بهت افتخار کنم. من از حرف استاد شرمنده شدم و سرمو پایین انداختم و گفتم: ممنونم استاد. بعد گفت: ان شاالله بحث رو ادامه می دیم. جلسه بعد فردا همین ساعت. من سعی میکنم مطالبی از تفسیر المیزان بگیرم تا بحثمون قویتر بشه. گفتم: ان شاءالله. در همین لحظه به ذهنم رسید بپرسم پیمان با ایشون چیکار داشت که نهیبی به خودم زدم : به تو چه که پیمان با استاد چیکار داشته؟ وقتی به خودم اومدم استاد گفت : سوالی داری اگه سوالی داری بپرس. گفتم : نه سوال مرتبط با بحث ندارم . ازتون متشکرم که وقتتون رو به من اختصاص دادین. بلند شدم خداحافظی کردم و از اتاقشون خارج شدم.
 
سلوک
شب اون روز به این فکر می کردم که چطور با پیمان روبرو بشم و واقعیت رو ازش بپرسم؟ چیزی به ذهنم رسید که تا فردا باید صبر می کردم. 
صبح روز بعد کلاس اولمون که تموم شد تو کلاس نشستم تا همه خارج بشن. پیش خودم گفته بودم اگه تو کلاس بشینم احتمالا دوباره پیمان میاد سراغم و همینطور هم شد. اونم نشست تا همه بیرون رفتن. چند لحظه در سکوت گذشت. وقتی دید من حرکتی نمی کنم، آهسته آهسته بلند و به من نزدیک شد. چند قدم دورتر وایساد و با لحن محترمانه ای گفت: خانم شیرازی ازتون خواهش می کنم درباره پیامک بهم توضیح بدین. منم موبایلم رو از کیفم درآوردم و پیامکی که برام ارسال شده بود رو پیدا کردم و بعد بدون اینکه به پیمان نگاه کنم سمتش گرفتم. اومد جلو و موبایل رو گرفت و نگاه کرد. چند لحظه بعد با حالتی نیمه عصبانی گفت: منصور! بگم خدا چیکارت کنه پسر؟ این چه کاری بود که کردی؟ بعد موبایل رو به طرف من گرفت و گفت: خانم شیرازی من واقعا از شما معذرت میخوام. این پیام از گوشی یکی از دوستام برای شما ارسال شده. منصور زکوی . پسر شوخ و دردسر سازیه. اگه میخواین باور کنید که شماره من نیست شماره موبایلتونو بدین تا من باهاش تماس بگیرم تا مطمئن بشین این شماره من نیست. با لحن تندی گفتم: آقای پیمان ! خواستم حرفمو ادامه بدم که گفت: آقا پیمان نه، آقای سمیعی! همینکه این حرفو شنیدم زبانم متوقف شد. فامیلی سمیعی تو مغزم تکرار شد. پیش خودم گفتم: سمیعی؟ استاد سمیعی؟ پیمان سمیعی؟ نه ممکن نیست. ممکن نیست پیمان پسر استاد باشه. بلافاصله از جام بلند شدم یک نگاهی بهش کردم بعد سرمو پایین انداختم و از جلوش عبور کرده و از کلاس خارج شدم.
ساعت دو نیم رفتم به دفتر استاد. در زدم و مثل دفعات قبل استاد در رو بازکرد و وارد شدم. چیزی تغییر نکرده بود. رفتار استاد مثل دفعه قبل بود. پشت میز نشست و احوالپرسی کرد و بعد گفت: من دیروز باید آهسته تر مطالب رو می گفتم . بعضی چیزا رو هم نگفتم. اول میخوام بپرسم هنوز هم اون جدال درونی رو داری یا نه؟ گفتم: نه ، کمتر و البته موردش عوض شده. گفت خوب همین که کمتر شده خودش خیلی خوبه. گفتم: راستی استاد علتش چیه چرا کمتر شده؟ لبخندی زد و گفت: خوب انسان موجود شگفت انگیزیه دخترم. وقتی انسان به چیزی توجه میکنه توجهش به امور دیگه کمتر میشه. انسان نمیتونه در آن واحد به چندین موضوع توجه و فکر کنه. وقتی تو بنا گذاشتی با من باشی و روی یک مطلب علمی تمرکز کردی از اون موضوع منصرف شدی و کمتر به ذهنت اومد. گفتم : خب پس این راه حل خوبی برای خیلی از مشکلات ذهنیه. گفت: بله راه حل خوبیه دخترم. و سپس ادامه داد: بذار اول من چندتا نکته درباره الفاظ این آیه بگم. خب الهام رو که گفتیم. اما فجور یعنی چه؟ فجور یعنی گناه از کلمه عربی فجر گرفته شده فجر یعنی شکاف . این که به طلوع آفتاب میگن فجر، بخاطر شکاف تاریکی شب بوسیله نور و روشنایی روزه. به گناه هم به این دلیل فجور میگن که موجب شکاف در دین و ایمان انسان میشه. تقوی لغت معروفیه به معنای پرهیزکاری از کلمه وقایه عربی هست. وقایه به معنای محافظت و مراقبته. پس آیه داره میگه خدای متعال به انسان آنچه را که موجب شکاف در دین و ایمان یا موجب حفظ اونه الهام میکنه و جان انسان هم به خوبی این الهام رو دریافت می کنه. یعنی وقتی در درون انسان یک میلی به گناه پیش میاد یک دانایی نسبت به اون در انسان بوجود میاد یا یک نشانه از بد بودن این تمایل در وجود انسان ایجاد میشه بطوری که خودش متوجه میشه این کار کار بدیه و بالعکس. گفتم استاد! گفت : بگو جانم! گفتم:تجربه جالبی که برای من پیش اومد این بود که همراه با دغدغه یا میل با اون فرد یک میل به معنویت هم داشتم. این برام عجیب بود. استاد کمی فکر کرد و گفت: جالبه! این شبیه یک دعوته. مثل اینکه در مقابل یک دعوت شیطانی یک دعوت رحمانی هم شروع میشه. چه بسا عکسش هم اتفاق بیفته بخصوص که وقتی انسانها میخوان کار خوبی انجام بدن دچار وسوسه ها و تردید های شیطانی میشن. آفرین به مطلب خوبی اشاره کردی.  
البته گفتیم که فرد اغلب از منشا الهام خبر نداره لذا ممکنه بعضی افراد بهش ترتیب اثر بدهند و برخی ندهند. استاد مکثی کرد و گفت: الهام جان میدونی این آیه جواب یک سوال دیگه رو هم میده؟ گفتم: چه سوالی استاد؟ گفت: خب خیلی ها میگن افرادی در اطراف و اکناف عالم هستند که نه پیامبری دیدن نه امامی نه عالمی و نه هیچ هشدار دهنده دیگه. خب اینها از چه راهی خوب بد خودشونو تشخیص بدهند؟ گفتم: منظورتون اینه که همین الهام اونا رو هدایت میکنه. استاد گفت: آفرین بله همین الهام اونارو هدایت میکنه. بلکه همین الهامه که باعث میشه در جهان بشریت خیلی از گرایشها و افکار مشابه باشه چون پشتوانه مشترکی از الهام الهی داره. گفتم: بله استاد همینطور به نظر میرسه. استاد گفت: خب اگر تو هم موافق باشی همین اندازه کافیه . مطالب خوبی امروز یاد گرفتیم. بعد با پیاله شکلات اومد کنارم نشست. یک شکلات هم خودش برداشت. وقتی داشتیم می خوردیم فکر کردم وقت مناسبیه که ازش درباره پیمان بپرسم. رو کردم بهشون که سوال کنم اما نتونستم. بهم نگاهی کرد و گفت: من احساس می کنم از دیروز تا حالا یک سوال ازم داری اما نمی پرسی. نترس، بپرس. خجالت کشیدم، سرمو پایین انداختم و گفتم: آره ولی ..گفت ولی نداره دخترم سوال بد نیست ناآگاهی بده. گفتم : می خواستم بدونم آقای پیمان سعیدی پسر شماست؟ لبخندی زد، کمی تامل و مکث کرد و با تکان دادن سر جواب مثبت داد.
انس
شب در فکر فرو رفته بودم. پاسخ مثبت استاد به این سوال که آیا پیمان پسر ایشونه، هم باعث تعجب و هم باعث تاسف و ناراحتیم شده بود. با خودم می گفتم اگه حرف پیمان راست باشه که دوستش از روی شیطنت اون پیامکا رو فرستاده خیلی بد میشه. تو این فکرا بودم که خوابم برد.
صبح روز بعد کمی زودتر به سمت دانشگاه حرکت کردم. می خواستم برم تفسیر المیزان رو از کتابخونه دانشگاه بردارم. این بار بجای اون خانم با حوصله و مهربان، یک آقایی بود که با دیدن چهره ش از سفارش کتاب منصرف می شدی ولی چون لازم بود کتابو بردارم گفتم : آقا ببخشید من تفسیر المیزان می خوام. گفت: جلد چندم؟ گفتم: نمی دونم. اون که تا حالا سرش پایین و مشغول کارش بود سرشو بالا آورد و با لحنی آمیخته به تمسخر گفت: نمی دونین؟! یعنی هر بیست جلد تفسیرو باید براتون بیارم؟ تا این حرفو شنیدم یادم اومد که اون خانوم گفت سوره شمس در جلد آخر تفسیر نمونه است پس احتمالا در تفسیر المیزان هم در جلد آخر یعنی جلد بیستمه. گفتم: نه جلد بیستم رو میخوام. گفت: خوب تو برگه، شماره قفسه و سایر مشخصاتشو بنویس،بده بیارم. تا وقتی مشخصات کتابو پیدا کردم ده دقیقه ای طول کشید. بالاخره وقتی تفسیرو گرفتم و از کتابخونه بیرون اومدم، نفس راحتی کشیدم. من نمی دونم چرا بعضیا در جاهایی کار می کنن که حضورشون جز مایه رنجش دیگران نیستشایدم همین امروز اوقاتش تلخ بود؟  با سرعت رفتم سمت کلاس و خوشبختانه هنوز کلاس شروع نشده بود.
ساعت دو و نیم رفتم دفتر استاد سمیعی. وقتی در زدم خانم سمیعی از داخل اتاق گفت: لطفا چند لحظه صبر کنید! لحظاتی گذشت. منم هی پا به پا می شدم و رو یا پشت به در می ایستادم. یک لحظه که برگشتم سمت در دیدم روبروم پیمان وایساده. یکی دو قدم رفتم عقب . دستپاچه شده بودم ، پیمان مکث و سلامی کرد، سپس با گامهای سریع از من دور شد. داشتم دور شدنشو نگاه می کردم که صدای استاد منو به خودم آورد. بلافاصله رو برگردوندم و گفتم: سلام استاد ببخشید باز مزاحم شدم. استاد سمیعی با همون لبخند همیشگیش جواب سلاممو داد و منو دعوت کرد وارد بشم. 
چند لحظه استاد پشت میزش نشست و در فکر فرو رفت بعد چشماشو بست و چیزی زیر لب گفت؛ نفس عمیقی کشید و چشماشو باز و به من نگاه کرد؛ لبخندی زد و گفت: الهام جان خوبید شما؟ گفتم: بله استاد الحمد لله خوبم شما چطورید؟ گفت: شکر خدا مگه میشه با دختر خوبی مثل تو همنشین باشم و خوب نباشم. بعد گفت: راستی تفسیر المیزان رو گرفتی؟ گفتم : بله استاد. گفت: خوب کاری کردی چون من فرصت نکردم اونو ببینم میشه لطف کنی؟ کتاب تفسیرو دو دستی تقدیم کردم و نشستم. استاد چند لحظه کتابو تورق کرد تا به صفحه ای رسید. چند دقیقه به اون صفحه نگاه کرد و بعد سرشو بلند کرد و گفت: خوب عزیزم میدونی تفسیر المیزان نوشته کیه؟ گفتم: فکر کنم علامه طباطبایی. گفت: آفرین درسته. علامه طباطبایی که از علمای بزرگ شیعه بودن این تفسیر ارزشمند رو نوشتن. بعد گفت: علامه طباطبایی در تفسیر آیه "فالهمها فجورها و تقواها"  مطلب زیادی نگفته. همونطور که در گفتگوی روز اول احتمال می دادیم، علامه طباطبایی می فرماید الهام فجور و تقوی نتیجه تسویه نفس انسان هست. به عبارتی یعنی اینکه فجور و تقوی در نهاد و ساختار انسان تعلیم شده. گفتم : استاد این یعنی چه؟ لبخندی زد و گفت: از اینکه سوال می کنی خوشحال میشم چون نشون دهنده توجهت به مطلبه. و ادامه داد: ببین دخترم احتمالا اسم فلز هوشمند ، قلم هوشمند و چیزهای هوشمند رو شنیدی. درسته ؟ گفتم : بله. گفت : هوشمند بودن اینها چطوره؟ کمی فکر کردم و گفتم: احتمالا یعنی برخورد هوشمندانه ای با محرکهای خودشون دارن. گفت: احسنت درسته. اونا طوری طراحی شده اند که بطور هوشمندانه ای به محرکهای مربوط به خودشون پاسخ بدن. انسان هم چه از لحاظ جسمی چه از لحاظ روحی طوری طراحی شده که به محرک های مرتبط با بدن و روحش پاسخ های هوشمندانه مناسبی بده. با این حرف استاد سوالی به ذهنم رسید و گفتم: استاد! خب اگه اینطور باشه که انسان هم نوعی ماشین هوشمنده. استاد لبخندی زد و گفت: کاملا درسته اما با دو تفاوت. گفتم: چه تفاوتی استاد؟! گفت : با این تفاوت که اولا انسان روح داره در حالیکه ماشین های هوشمند روح ندارن، ثانیا انسان در بسیاری از امور خودش هوشمندی آگاهانه داره درحالی که ماشین خودآگاه نیست. گفتم: این خیلی تفاوت زیادیه. گفت: بله که زیاده، انسان اشرف مخلوقاته عزیزم. گفت: پس نتیجه چی شد؟ گفتم: نتیجه این شد که تعلیم فجور و تقوی به معنای پاسخ هوشمندانه ساختار وجود انسان به محرک های جسمی و روحیه که غالبا هم آگاهانه است. استاد گفت: بله درسته. گفتم : استاد اما اینجا یک چیزی کمه. با تعجب نگاهی به من کرد و گفت: چی کمه عزیزم؟ گفتم: خدا. با تعجب گفت: خدا؟! گفتم : بله دیگه، وقتی این ساختار وجودی انسانه که بطور هوشمندانه به محرکهاش پاسخ می ده خدا کجاست؟ در حالی که آیه گفته خدا الهام میکنه. استاد کمی تامل کرد و گفت: آره درست میگی اما یادته اون روز خودت چی گفتی؟ گفتم : چی گفتم استاد؟ گفت: شما گفتین الهامها دائمی است و همیشه وجود داره. گفتم : بله اون احتمالو من مطرح کردم. گفت: خوب اگر اون احتمال رو پیشفرض بگیریم خدا اینجا حضور داره . گفتم چطور؟ گفت: با استمرار وجود انسان که مخلوق خداست. گفتم: میشه بیشتر توضیح بدین؟ گفت: بله . ببین دخترم وقتی خدای متعال ساختار جسمی و روحی انسان رو خلق کرده باشه و با فیض دم به دم اونو حفظ کنه اونوقت پاسخهای هوشمندانه انسان به محرکها که از همون برنامه ریزی الهی در ساختار وجودی ناشی میشه به چه کسی منسوبه؟ کمی فکر کردم و گفتم: هم به انسان هم به خدا؛ به انسان چون پاسخ ازساختار وجودی او ناشی میشه و به خدا چون این ساختار ساخته اوست و اونه که دائما داره حفظش میکنه. اینو که گفتم استاد از جاش بلند شد و دستاشو بلند کرد و با خوشحالی گفت: آفرین آفرین دخترم و خنده ای کرد که باعث شادی و خنده من هم شد. استاد از پشت میزش اومد طرف من و کنارم نشست و در حالیکه لبخندی به لب داشت گفت: خب برای امروز کافیه، نظرت چیه؟ گفتم: هرچی شما بگین استاد! گفت: آفرین ، ببین الهام جان من احساس میکنم شما به اساتید خودتون احترام زیادی میذاری لذا مطمئن باش با این تکریم و احترام استاد از علم و دانش خودت خیر خواهی دید ان شاءالله. گفتم: این وظیفه ماست، ما همونطور که یاد گرفتیم به پدر و مادرمون احترام بذاریم یاد گرفتیم به اساتید خودمون احترام بذاریم.
 
همیشه همراه
وقتی از دفتر استاد سمیعی بیرون اومدم هم خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحال بودم از پیشنهادشون و ناراحت بودم از اشتباه خودم. 
استاد سمیعی به من پیشنهاد داد یک برنامه بلند مدت بریزیم و مباحثی رو از قرآن مورد بحث و بررسی قرار بدیم. به قول خودشون مثل طلبه ها مباحثه کنیم. این پیشنهاد برای من بسیار شوق انگیز بود چون من به قرآن علاقه زیادی دارم و همیشه می خواستم چیزای بیشتری ازش بدونم و بیشتر بهش باور پیدا کنم لذا بلافاصله قبول کردم و ازشون تشکر کردم که وقتشونو در اختیار من قرار میدن. ایشون با تواضع گفت: اینطور نیست دخترم من خودم هم چیزای جدیدی یاد می گیرم حتی چیزایی که ممکنه تو کتابا هم ننوشته باشه. منم گفتم: با این جلسات منظم قرآنی مطمئنا وساوس شیطانی هم از من که یک جوان کم تجربه هستم ، دور میشه و به قول خودتون از امور بد انصراف توجه پیدا می کنم و این خودش یک راهکار عملی خوب برای جنگیدن با وسوسه هاست بخصوص که این انصراف توجه با یکی از قدرتمند ترین منابع معرفتی و معنوی یعنی قرآن کریم صورت می گیره. استاد هم تایید کرد و گفت: منم به همین خاطر این جلسات رو ادامه دادم چون مطمئن بودم با اشتغال به این مباحث معنوی و معرفتی ذهنت از اون وسوسه ها پاک میشه. 
و اما ناراحتیم از این بود که در آخر جلسه بهم گفت: الهام جان من می خوام یک مطلب رو کوتاه و مختصربهتون بگم و شما از من بپذیرید. گفتم : چی استاد! کمی تامل کرد ، نفسی کشید و لبخندی و زدو گفت: ببین دخترم من از اون چیزی که بین شما و پیمان پیش اومده اطلاع پیدا کردم و پرس و جو کردم و مطمئن شدم یک شیطنت از طرف یکی از دوستان پیمان بوده و الان متاسفم از اینکه این موضوع باعث ناراحتی تو شده لذا از طرف پیمان و خودم ازت عذرمیخوام . بعد بوسه ای به من صورت زد و گفت: باشه؟! کمی تامل کردم و گفتم: استاد حقیقتش اینه که من از اینکه به ایشون شک بی جایی کردم خیلی متاسف و ناراحتم و باید بگم که لازمه من از ایشون و شما عذرخواهی کنم. استاد با نگاه مادرانه ای گفت: نه اینطور نیست پیمان باید بیشتر مراقب بود به هر حال اون کوتاهی کرده و مقصره، منم مقصرم که هشدارهای لازم رو بهش ندادم. به هرحال من ازت معذرت میخوام و مطمئنم با قلب مهربونت من و پیمان رو میبخشی. گفتم: حتما اینطوره استاد ، من از ایشون چیزی به دل ندارم و برای شما مثل یک استاد واقعی احترام قائلم.
خلاصه همه چیز به خیر گذشت. من همه این وقایع رو بهانه ای برای آمدن به محضر قرآن و بهره مندی از سفره پر برکت و نورانیش می دونم. امیدوارم همراهی من با استاد عزیزم خانم سمیعی تا آخر عمر ادامه داشته باشه....   
پایان
 
منابع:
1. تفسير نمونه، ج‏27، ص 45، 46، 47
2. ترجمه تفسير الميزان، ج‏20، ص: 500
 
ح. توانا
 
Controversy
This is the second time the SMS was sent for me: I love you, believe me. Treaty
It was hot when I saw my body. I found daunting. A howl of in my blood. You Klasym the university Treaty. This year I entered college. Read the literature. He was earlier rejected a smile. I did not care. But little by little, tried to get himself closer to me. But I decided to get married or has had any relationship with a guy I want to show him the way. One day you came out of the front yard and greeted with a certain vitality, that you have her purse in taking that seriously what I said: Look, boy, I do not see any reason to talk to you. He was stunned to hear me and did not say anything. He paused, and went to dribble feet and rollback. I'd let something into her little fuel, but if I was to wait Bqysh.
When I wanted to go college, my father reading the prayer night I came home I, along with my prayer meeting. Wait my prayer was over. Then he said quietly, my daughter is acceptable. I turned around and said to him: Thank you Pdrjan. I said you were working father? Raised his head and looked at me. Then he said, inspired John! My Daughter! Universities are you going tomorrow. I know you're clean Drskhvn girl, girl I have known you, but I'm a recommendation and decided to get married until he is out of touch with the boys can not do so now. They start with a hello and get to the bottom of hell Mybrnt. Be careful capital and purity of faith and family should not miss. Dad talked the part so explicit. Be careful you I pray thee glam girl in the head and got up and went after her hand. I think I've grown to love and worship of God and I promise you I will not forget Pdrmv recommendations.
Now two months that he's been dealing with the treaty. A few days was completely oblivious, but again little changed Rftarshv. Still trying to somehow draw attention to herself anymore menu. A few days ago I was sitting in class only. My head was my book. I felt like someone was getting close. I looked up. I stood a few feet away. He paused and turned. He went out of the class that I looked up to see who was it? I saw the cup.
Yesterday saw the first Pyamshv cell phone screen. I froze with surprise. From what I had written of how to have found my cell phone number. Yesterday has crushed my nerves. Today is Friday Dlgyrh enough, let alone have a problem happen to you. Crackin said the imam's prayer came time to sing perhaps the solution. When I got to a hundred prayers in prostration before I broke my leg and cried, and the Lord wanted to wake. When you prostrate I got one thing came to my mind and it was not her decision to marry because, firstly, and secondly, the Treaty did not know I resist. I did not answer and I understand my own behavior to Pyamksh want to have a relationship with him.
But something inside me was he wanted me to know what it was. This is the kind of feeling I had ever experienced. High school but did not deal with girls like us. Your world our daughter and we did not have to do this effectively. My parents always Mybrdn menu and Myavrdn school. With no son to the street and the street was not a word. You have family, but there was nothing normal relations of kinship. A little thought. I saw this unwanted desire is a desire that could have any girl into a heterosexual. But I should not drop him, I must control. My mind and helped me better understand the issue very well for him to decide. And the strange thing is that with this desire and feeling a sense of desire and I had developed a desire to serve, a desire to communicate more with God, a desire to escape the sense in the world. I Ktabam the shelves. The Quran, which was picked up and kissed the top shelf. After Bazkrdm. Surah Al Shams came:
 "Valshms Vzhaha Valqmr Tlaha Vallyl inasmuch inasmuch Yghshaha .... Falhmha excess and piety"
 Then he was inspired to sin and righteousness. How interesting! Inspiration ! I called Al-Hamah. God's good and bad side to inspire us; this is what is good or what is bad. Maybe Mnash good and evil is inspired of God try to get us what we chosen? Good or bad? I do not know. It's good to have a look at my interpretation. Why I came to the Quran? Why, when the Quran, the chapter and the verse came Bazkrdm? I do not know. God knows. I'm sure it is good.


کد مطلب : 2173               بازدید از مطلب: 223
ارسال اين مطلب به دوستان
ارسال اين مطلب به دوستان
دريافت فايل مطلب
دريافت فايل مطلب
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل چاپ

 [0 نظر]



نام شما :
آدرس سایت یا وبلاگ:
http://
آدرس ايميل :
نظر شما :
کد امنیتی:
  

  یادداشت  
 یادداشت
لیست عناوین و مقالات
 
نظام آفرینش
درآمدی بر فقه نوین
نقد فیلم لوسی
عوامل حیات و نابودی جامعه
نامه ای به دوستان طلبه حجره نشین
حیات برین در سایه سار دین
نحوه بیانات قرآن کریم در معارف
زیبایی های اخلاقی در صحنه کربلا
معانی زیبایی کربلا از منظر حضرت زینب علیها سلام
پرسشهای عاشورایی
پرسشهای عاشورایی
محبت ، تهدید و فرصت
شعر محرم
خاطرات جالب
تزکیه و تعالی
انقلاب اخلاقی در ظهور
بزرگترین عید اسلامی
علت عدم خستگی از تکرار نماز
رابطه فاجعه منا و قضا و قدر
ترسناکترین نشانه های ظهور ، نشانه های ظهور ، ظهور
 

  تبلیغات  
  اوقات شرعي  

درباره ما  ارتباط با ما  |  آمار بازدیدکنندگان |  جستجو  |  فید مطالب

استفاده از کلیه مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

طراح : شرکت گذرگاه وارثان لارستان‬